ولادت حضرت صادق (ع)

چون از افق برآید انوار صبح صادق

در پاى سبزه بنشین با همدمى موافق

 

شد موسم بهاران پرلاله کوهساران

بستان پر از ریاحین صحرا پر از شقایق

 

بلبل که در غم گل مى کرد بى قرارى

شکر خدا که معشوق آمد به کام عاشق

 

یک سو نشسته خسرو در بزمگاه شیرین

یک سو نهاده عذرا سر در کنار وامق

 

ابر بهار گسترد دیباى سبز در باغ

باد از شکوفه افکند بر روى آب قایق

 

بر آستان معشوق تسلیم شو که آن جا

صاحبدلان نهادند پا بر سر علایق

 

زد بلبل سحرخیز فریاد شورانگیز

کاى مست خواب غفلت و اى بنده ی منافق

 

شد وقت آن که خوانند حمد و ثناى معبود

شد گاه آن که نالند در پیشگاه خالق


×××××

اشعار ولادت حضرت امام صادق علیه السلام

 

***

 

ای روح صداقت از دم تو

ای گوهر علم از یم تو

 

زیبنده ی تو است نام صادق

الحق که تویی امام صادق

 

بر هر سخنت ارادت علم

در هر نفست ولادت علم

 

میلاد تو ای ولی سرمد

شد روز ولادت محمد

 

در هفدهم ربیع الاول

شد نور تو بر زمین محول

 

از صبح ازل امام علمی

تا شام ابد تمام علمی

 

دانش زدم تو راست قامت

استاد علوم تا قیامت

 

قرآن به دم تو خو گرفته

ایمان ز تو آبرو گرفته

 

با نطق تو زنده تا قیامت

توحید و نبوت و امامت

 

ای در دهنت زبان قرآن

قرآن همه جان تو جان قرآن

 

روید چو به بوستان شقایق

از لعل لبت در حقایق

 

وصف تو هماره بر لب ماست

راه و روش تو مکتب ماست

 

با تو همه جا مدینه ی ماست

این گفت تو نقش سینه ی ماست

 

هرکه شمرد سبک صلاتش

فردا نبود ره نجاتش

 

دور است ز خط طاعت ما

بر او نرسد شفاعت ما

 

تو مخزن علم کبریایی

تو وارث ختم الا نبیایی

 

حق را نفس تو نوشخند است

قرآن به دمت نیازمند است

 

قرآن که در کلام سفته

با نطق تو حرف خویش گفته

 

هر آیه که جبرئیل آرد

بی نطق شما زبان ندارد

 

او راه و شما چراغ راهید

ناگفته و گفته را گواهید

 

تو بر تن پاک علم جانی

استاد مفضل و ابانی

 

دانشگه نور حق پیامت

صدها چو زراره و هشامت

 

دارند جهانیان بصیرت

از مؤمن طاق و بو بصیرت

 

ای زندگیم هدایت تو

دین و دل من ولایت تو

 

مهر تو همه عقیده ی من

مشی تو مرام و ایده ی من

 

روزی که گل مرا سرشتند

بر لوح دلم خطی نوشتند

 

این خط نوشته را بخوانید

من جعفریم همه بدانید

 

دلباخته ای ز اهل بیتم

خاک ره عبدی و کمیتم

 

فریاد دوازده امامم

نور است به هر دلی کلامم

 

باشد که به خاک پای میثم

میثم بشود فدای میثم

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

***

 

پیربزرگ طایفه بود و کریم بود

 

در اعتلای نهضت جدش سهیم بود

 

مسندنشین کرسی تدریس علم ها

 

شایسته صفات حکیم و علیم بود

 

نوح و خلیل جمله مریدان مکتبش

 

استاد درس حکمت و پند کلیم بود

 

برمردمان تب زده ی شهرشرجی اش

 

عطر مبارک نفسش چون نسیم بود

 

زحمت کشید وباغ تشیع شکوفه داد

 

مسئول باغبانی باغی عظیم بود

 

قلبش شبیه شیشه ی تنگ بلور بود

 

عمری به فکر نان شب هر یتیم بود

 

از ابتدای کودکی اش تا دم وفات

 

نزدیکی محله ی زهرا مقیم بود

 

منت نهاد و آمد و ما پیروش شدیم

 

امروز اگر نبود شرایط وخیم بود!!!

 

تازه سروده ام غزل مدحتش ولی

 

یادش میان قافیه ها از قدیم بود

××××

فرزند فاطمه ششمین نور سرمدم
شیخ الائمه صادق آل پیمبرم
من آخرین امام بقیع مدینه ام
زهر جفای خصم شرر زد به سینه ام
در لحظه های آخر عمرم به زمزمه
ابراز می کنم غم دل را به فاطمه
مادر بیا و حال پریشان من ببین
از سوز زهر سینه سوزان من ببین
هنگام مرگ نام تو ذکر لبم شده
مسمومیت نه، غصه تو قاتلم شده
از یاد ماتم تو پریشان و مضطرم
مثل تو غصه دارم و هم درد حیدرم
دشمن شبانه ننگ به لوح زمانه زد
در پیش اهل خانه ام آتش به خانه زد
از درب خانه شعله آتش زبانه داشت
آن بی حیا به روی دلم داغ می گذاشت
ای وای من که هیچ زجورش ابا نکرد
از پیری و سفیدی مویم حیا نکرد
با دست بسته ام به بر کودکان من
انگار داشت از سر کین قصد جان من
در بین شعله ها به زمینم کشید و برد
مانند مرتضی به زمینم کشید و برد

باز از دعای مادر نام آشنای ما

امشب بساط روضه به پا شد برای ما

خون گریه می کنند تمام ستاره ها

همراه چشم های زمین ، پا به پای ما

از بوی دود و آتش کوچه مشخّص است

بوی مدینه می دهد این گریه های ما

یک عدّه از سقیفه شبیه مغیره باز

خون کرده اند بر جگر مقتدای ما

با ریسمان و هیزم و آتش رسیده اند

تا که نمک زنند به زخم عزای ما

یک پیرمرد پای پیاده ! چه روضه ای !

خاکی به سر کنید از این ماجرای ما

شیخ الائمه و سر عریان عجیب نیست ؟

این ها شده است غصّه ی بی انتهای ما

ابروی آدم

همان امام غریبی که شانه اش خم بود

به روی شانه ی پیرش غم دو عالم بود

میان صحن حسینیه ی دو چشمانش

همیشه خاطره ی ظهر یک محرم بود

دل شکسته ی او را شکسته تر کردند

شبیه مادر مظلومه اش پر از غم بود

اگر تمام ملائک زگریه می مردند

به پای خانه ی آتش گرفته اش کم بود

حدیث حرمت او را به زیر پا بردند

اگر چه آبروی خاندان آدم بود

شتاب مرکب و بند و تعلل پایش

زمینه های  زمین خوردنش فراهم بود

مدینه بود و شرر بود و خانه ای ساده

چه خوب می شد اگر یک کمی حیا هم بود

امان نداشت که عمامه ای به سر گیرد

همان امام غریبی که شانه اش خم بود

سروده علی اکبر لطیفیان

صادق آل عبا(ع)

رث
این آتشی که شعله زده بینِ خانه‌ام
ارثی بُوَد که ز مادر به من رسید

کفن
کفن‌ها بر بدن پیچید و فرمود:
خدایا بی کفن جدّم حسین است

آتش
یاد آن روز که در خانه‌ام آتش افتاد
سر به دیوار زده نام تو را سر دادم

مزد
ز دستِ کینه‌ی دشمن کجا کنم فریاد
ببین جماعت دنیا چگونه مزدم داد

شقایق
شیعه بی قرآن ناطق گشته است
جسمِ صادق چون شقایق گشته است

 

رباعی و دوبیتی


یار
عدو هر دم مرا آزار کرده
به زهرش جسمِ من بیمار کرده
بیا مادر به کنجِ آشیانم
که بی یاری هوای یار کرده

کام
دل شیعه ز من آرام گیرد
تشیع از تلاشم نام گیرد
به راه دین شدم راضی به این امر
که سَمّ دشمن از من کام گیرد

اشعار عروضی


عزادار
دین از تو پدیدار شده حضرت صادق
شیعه ز تو بیدار شده حضرت صادق
از مکتب تو جن و ملک علم گرفتند
انسان ز تو دیندار شده حضرت صادق
دانشگاه شیعه که وجودش همه فخر است
از توست، گوهر بار شده حضرت صادق
تا یاد کنم ظلم پر از کینه‌ی منصور
آن جا بصرم تار شده حضرت صادق
یک لحظه نیاسود مطهر گلِ جسمت
چون دم به دم آزار شده حضرت صادق
آن شب که در راز نشستی بَرِ معبود
دشمن ز تو بیزار شده حضرت صادق
آمد که تو را زخم زند بین امارت
جدّت که تو را یار شده حضرت صادق
لیکن چه گریز از غم همدردی مادر
در کوچه گرفتار شده حضرت صادق
چون فاطمه بنشست به خاک غم و غربت
افتاده به دیوار شده حضرت صادق
آمد نظرش مادر خود گفت سؤالی
او را که مددکار شده حضرت صادق؟
فطرش چو شنیدش غم تو ای گلِ زهرا
عمریست عزادار شده حضرت صادق

شراره‌ها
صادق آلِ فاطمه، منم که خون جگر شدم
میانِ کوچه‌های غم، غریب و در به در شدم
خدا ببین عدو مرا به هر دمی صدا کند
دلِ غمینِ و خسته‌ام به غصه‌ مبتلا کند
کشد به آتش جفا گهی حریم خانه‌‌ام
تو خود بدانی ای خدا غریبِ این زمانه‌ام
به بزم عیش و نوش خود مرا شبانه برده‌اند
نماز من شکسته‌اند، با تازیانه برده‌اند
حالا که زهرِ مجلسِ حرامیان چشیده‌ام
ببین که خون روان شده ز گوشه‌های دیده‌ام
ببین به راه خانه‌ام نشسته‌ام چو مادرم
به مرگ خود رضا شدم، شکسته‌ام چو مادرم
شراره‌های زهرِ کین عطش به پیکرم نشاند
به یاد جد اطهرم مرا به کربلا کشاند
خدا ببین که چون حسین به سینه بر زمین شدم
ولی خوشم در این جهان که شیعه سازِ دین شدم

بقیع
یه بار می‌شه بقیعت و بیام زیارت آقاجون
کنارِ قبرِ مادر و عرض ارادت آقاجون
سرم پایین، چشمای تو تاج رویِ سرم ‌می‌شه
بی سر و سامونت می‌شم با یه عبارت آقاجون
می‌شه یه روز بگن به من خاکِ بقیع و سرمه کن
خاکِ بقیع و خونِ چشم، تو و نظارت آقاجون
اون روز می‌دونم که دیگه گمشده‌ام پیدا می‌شه
چون تو به من نشون می‌دی با یه اشارت آقاجون
عمرم داره می‌گذره و هنوز بقیع رو ندیدم
آقا به فریادم برس جونم نثارت آقا جون
نذار چشام بسته بشه حسرت به دل مونده برم
نذار با این همه دعا ، باشم خمارت آقاجون
تو مکتب تشیعت، شیعه شدم رهام نکن
نذار که دشمنات کنند دلم رو غارت آقاجون

همنشین
همنشین دلِ من زهرِ شرر بار شده
قاتل مادرِ من آن در و دیوار شده
یاد مادر به خدا کرده مرا دلگیرم
قصه‌ی کوچه میانِ دلِ من خار شده
من که در کوچه، زمین خورده به خود می‌پیچم
جگرم سوخته و سخت گرفتار شده
می‌خورم روی زمین خاک شده غمخوارم
صادقِ آلِ علی یکّه و بی‌یار شده
بسکه منصور خورانده به دلم زهرِ ستم
دلِ پژمرده‌ی من زخمی و بیمار شده
آخر از سوز شرر سینه‌ی من می‌سوزد
روز من در نظرم همچو شبِ تار شده
شکر حق روزه‌ی امروز قبولش گردید
عاقبت روزه به زهرِ عدو افطار شده

 


ذکر و سرود


چشم انتظار
در مدینه بینِ کوچه بهرِ مادر ناله کردم
چشم خود را با سرشکم منزلِ صد ژاله کردم
یاد مادر کرده پیرم
کوچه را در بر بگیرم
همچو زهرا مادر خود
از خدا خواهم بمیرم
سید المظلوم ـ حضرت صادق (3)
آتش غم در حریم خانه‌ام تا زد زبانه
من به یاد مادرِ خود اشکِ چشمم شد روانه
از برایت دل فکارم
مادرِ چشم انتظارم
همچو تو پهلو شکسته
من غریب این دیارم
سید المظلوم ـ حضرت صادق (3)
در سرای زندگانی رنج و غربت حاصلم شد
عاقبت در این زمانه زهرِ منصور قاتلم شد
ناله‌هایم بی اثر شد
سینه‌ام پر از شرر شد
بعد عمری شیعه سازی
مزد من زهرِ جگر شد
سید المظلوم ـ حضرت صادق (3)
بارالها شد نصیبم در غریبی‌ام بمیرم
در کنارِ قبرِ مادر منزلی دیگر بگیرم
اهل بیتم در نوا شد
خانه‌ام کرب و بلا شد
من چه گویم از عدویم
روز و شب بر من جفا شد
سید المظلوم ـ حضرت صادق (3)

آشیانه
مظلوم و تنها در بین خانه
با حال زارش در آشیانه
جان می‌دهد بنیانگذارِ مکتبِ عشق
شد شیعه گریانِ چنین تاب و تبِ عشق
مولای مسموم ـ یا حجت الله
آجرک الله ـ بقیت الله
فرزندِ زهرا سر بر زمین است
همچون صنوبر از زهرِ کین است
لب تشنه امّا خون به لب وای از دلِ او
وا کن گره امشب خدا از مشکلِ او
مولای مسموم ـ یا حجت الله
آجرک الله ـ بقیت الله
شهرِ مدینه کرب و بلا شد
زهرا دوباره صاحب عزا شد
بیتِ عزیزِ فاطمه گردیده خاموش
از بهرِ صادق کاظمش گشته سیه پوش
مولای مسموم ـ یا حجت الله
آجرک الله ـ بقیت الله

آلِ امین
مدینه امشب بنگر چه بیقرار است
تمامِ دردش به خدا فراقِ یار است
به پیش چشمش
امام صادق
شد گلِ جسمش
همچو شقایق
وای غریب وای غریب امام صادق (3)
مدینه امشب تا سحر به غم نشسته
امام کاظم ز جفا دلش شکسته
وای ز فردا که بقیع غمین‌ترین است
شاهد دفنِ صادقِ آلِ امین است
دلِ بقیع و
این همه غوغا
برای دفنش
شده مهیا
وای غریب وای غریب امام صادق (3)
مدینه فردا که شود زاده‌ی زهرا
روز چو تشییع شود با غم عظما
یاد کنی غسل و کفن در برِ خانه
یاد کنی لحظه‌ی تشییع شبانه
چه کرده‌ای تو
مدینه با ما
عمری بسوزیم
از غمِ زهرا
وای غریب وای غریب امام صادق (3)

غم‌زده
ذکرِ مادر به لبم زهرِ عدو در دستم
جعفرِ آلِ علی صادقِ زهرا هستم
زهرِ جانم شده این شرر
زهرِ زهرا شده میخِ در
مادرم مادرم فاطمه (4)
بین کوچه شده غالب شرری بر جانم
رازِ دیوار و قدِ خم شده را می‌دانم
گر چه خود غم زده‌ی شهرِ مدینه هستم
بر غم مادرِ خود اشک بصر می‌بارم
بین کوچه تو حالم ببین
می‌خورم همچو مادر زمین
مادرم مادرم فاطمه (4)
آتش افکنده عدو بر جگرِ خونبارم
هر کجا بوده عدو در سدد آزارم
کُنجِ تاریکی غم نیست به جز حق یارم
من از این جور و ستم، دور و زمان بیزارم
راحتم کن دگر ای خدا
مُردم از دشمنِ بی حیا
مادرم مادرم فاطمه (4)

 

شور و بحر طویل


پرپر شده شقایق (2) مولا امام صادق(ع)
مسموم زهرِ کین شد
از غصه دل غمین شد
بنگر که آل زهرا
از داغ او حزین شد
* * *
ماتم گرفته سینه
از هر جفا و کینه
گوید امام صادق
وای از تو ای مدینه
* * *
شیخ الائمه بنگر
گشته تنش صنوبر
زهرِ عدو چه کرده
با جسم پاک و اطهر
* * *
کی دیده در زمانه
یک زاهدی شبانه
در لحظه‌ی عبادت
با زور و تازیانه
با دست بسته او را
دشمن بَرَد ز خانه

مولانا مولانا امامِ صادق (3)
ابرِ سیاهِ غصه پهنه‌ی آسمون رو
گرفته بغضِ ماتم سینه‌ی کهکشون رو
سروِ بلندِ شیعه خسته شده ز کینه
می‌خواد که با فِراقش شروع کنه خزون رو
* * *
استادِ درسِ قرآن، فقه و اصول و ایمان
شیعه به پای درسش نشسته جون گرفته
ز رفتنش جهانی غرق عزا و زاری
اشک چشِ ملائک رو به فزون گرفته
* * *
شبِ شهادت تو اومده‌ام بدونی
که دل از این مصیبت حکایتش جنونه
به پای روضه‌های غمین و جانگذازت
بقیعِ خلوتت رو دل می‌کنه بهونه

شهادت

وشه ای از حرای حجره ی خویش
نیمه شب ها،خدا خدا می کرد
طبق رسمی که ارث مادر بود
مردم شهر را دعا می کرد
*
هر ملک در دل آرزویش بود
بشنود سوز ربنایش را
آرزو داشت لحظه ای بوسد
مهر و تسبیح کربلایش را
*
هر زمان دل شکسته تر می شد
«فاطمه اشفعی لنا» می خواند
زیر لب با صدای بغض آلود
روضه ی تلخ کوچه را می خواند
*
عاقبت در یکی از آن شب ها
دل او را به درد آوردند
بی نمازان شهر پیغمبر
سرسجاده دوره اش کردند
*
پیرمرد قبیله ی ما را
در دل شب،کشان کشان بردند
با طنابی که دور دستش بود
پشت مرکب،کشان کشان بردند
*
ناجوانمردهای بی انصاف
سن و سالی گذشته از آقا !؟
می شود لااقل نگهدارید
حرمت گیسوی سپیدش را
*
پابرهنه،بدون عمامه
روح اسلام را کجا بردید؟
سالخورده ترین امامم را
بی عبا و عصا کجا بردید؟
*
نکشیدش،مگر نمی بینید!؟
زانویش ناتوان و خسته شده
چقدر گریه کرده او نکند؟
حرمت مادرش شکسته شده
*
ای سواره،نفس نفس زدنش
علت روشن کهن سالی است
بسکه آقای ما زمین خورده!؟
در نگاه تو برق خوشحالی است
*
جگرم تیر می کشد آقا
چه بلاهایی آمده به سرت!
تو فقط خیزران نخورده ای و
شمر و خُولی نبوده دور و برت
*
به خدا خاک بر دهانم باد
شعر آقا کجا و شمر کجا!؟
حرف خُولی چرا وسط آمد؟
سرتان را کسی نبرد آقا؟
*
به گمانم شما دلت می خواست
شعر را سمت کربلا ببری
دل آشفته ی محبان را
با خودت پای نیزه ها ببری
*
شک ندارم شما دلت می خواست
بیت ها را پر از سپیده کنی
گریه هایت اگر امان بدهد
یادی از حنجر بریده کنی
***وحید قاسمی***

ل گرفته یاد ایوان بقیعدیده ای داریم گریان بقیعحیف بر خاکش بتابد آفتابسایه­ی عرش است بر جان بقیعغربتش چون شمع آبم می­کندصحن ویرانش خرابم می­کندنسل در نسل عشق دارم، عاشقمچون گرفتارت کما فی السّابقمشیعه­ی فقه و اصول مذهبمزنده از انوار قال الصّادقمکرسی درست جهاد اکبر استابن حیّان و مفضّل پرور استفاطمیّه سفره­ی جانانه اتبود هر شب روضه­ی ماهانه اتدرس اول روضه خوانی بود و بستا حسینیّه است مکتب خانه اتروزی یک عمر ما دست شماستخرج راه کربلا دست شماستباز بر بیت ولا آتش زدندنیمه شب وقت دعا، آتش زدندباز هم دست ولایت بسته وپشت در صدیقه را آتش زدندنه ردایی نه عمّامه بر سرتبود خالی جای زهرا مادرتسالخورده طاقتش کم می شودبی زدن هم قامتش خم می شودبر زمین می افتد و در کوچه هاتا که ضرب دست محکم می شود... خود به خود ای وای مادر می کندیاد خون زیر معجر می کندخوب شد خواهر گرفتارت نشدنیزه ای در فکر آزارت نشداهل بیتت را کسی سیلی نزدزیور آلات کسی غارت نشدخواهری می­کرد با حسرت نگاهدست و پا می­زد حسین در قتلگاه***احسان محسنی فر***