سوگلی قاجار
مثل آن سوگولی دوره قاجار شده
علیرضا پناهی وفا
مثل آن سوگولی دوره قاجار شده
علیرضا پناهی وفا
از تبار دلیر مردانیم
نوجوانان همه چوفهمیده
همت و باکری و دورانیم
نسل قابیل و ابرهه هستید
ما ابابیل سنگ بارانیم
سر نی میکنید قرآن را
ما که پشت علی و قرآنیم
ما علمدار نهضت سرخیم
چون حسینیم و سربدارانیم
در فلسطین،یمن،منا،بحرین
همه جا حامی ضعیفانیم
سنی و شیعه نیست اهل نفاق
امت واحد مسلمانیم
اذن اگر که ولی دهد برما
پی پیکارتان چو شیرانیم
گوشتان باز باز آل سعود
ما نمِر زادگان ایرانیم
علیرضا پناهی وفا
برده ای هوش و حواسم از سرم، جانا چرا؟
با حضورت مهربانی در دلم قوت گرفت
دست در دستم نهادی ، عاشقی ما را چرا؟
گل برقصد در زمین، بر آسمان کرنش کند
پیش رویت ماه افتد از سما، حاشا چرا؟
سر عشقم را چرا کتمان کنی ای بی وفا
عاقبت زخم نمک بر دل زنی آقا چرا ؟
من نگویم بهتر از تو در جهان زاده نشد
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
گاهی غزل ، برای تو دلتنگ می شود
گاهی دو کوچه فاصله ی خانه های ماست
اما همین دو کوچه ، دو فرسنگ می شود
گاهی برای رفتن تو ، گریه می کنم
هق هق ، ترانه و ... نفس ، آهنگ می شود
گاهی تمام هر چه که اسمش غرور بود
می ریزد و نتیجه ی آن ، ننگ می شود
گاهی میان خلوت افکار خسته ام
شیطان به دست تیره ی تو رنگ می شود !!!
از اینکه عاشقانه تو را می پرستم و ... ،
از اینکه ظالمانه ، ... دلت سنگ می شود ،
از اینکه باز هم دل من را ربوده ای ،
گاهی دلم برای "خودم" ... تنگ می شود
محمدعلی بهمنی
کار سختی نیست.... تنها جا به جایت می کنم
بعد از این گاهی سلامی، گوشه چشمی، خنده ای
شکر ایزد! در همین حد هم قناعت می کنم
من نه جلادم! نه زندانبان، کسی هم نیستم
چون خودت می خواستی، باشد! رهایت می کنم
لب به دندان می گزم،.... پنهان بماند راز تو
بیش از این چیزی نمی گویم، رعایت می کنم
پیش من خوشبخت بودی، بعد از این هم سعی کن
لااقل خوشبخت تر باشی، دعایت می کنم
محسن نظری
از فرصت ارتباطمان کم کردند
وقتی که بهم عشق تعارف کردیم
از نمره انضباطمان کم کردند
گل برایش میبرم، باید بفهمد عاشقم
گل نیازی نیست، وقتی اینقدر حالم بد است
از همین چشم ترم، باید بفهمد عاشقم
از همین اصرار که هی سعی دارم بی دلیل
از مسیرش بگذرم، باید بفهمد عاشقم
از همین دیوانه بازی های بی حد و حساب
از همین شور و شرم، باید بفهمد عاشقم
یک نفر در شهر پیدا کن که نشناسد مرا
از همه رسواترم، باید بفهمد عاشقم
عالم و آدم خبر دارند و باور کرده اند
او ندارد باورم، باید بفهمد عاشقم
باید از امشب غزل پشت غزل وصفش کنم
شاعرم،خیر سرم، باید بفهمد عاشقم...
علیرضا پناهی وفا
از دوست ضربه خوردم و باور نداشتم
اين هم توقعي كه ز كافر نداشتم
از پشت دشنه خوردم و از رو به رو فريب
دست از تب رفاقتمان بر نداشتم
دوران انتقام رفيقان نا رفيق
روزي فرا رسيد كه خنجر نداشتم
مي خواستم پيمبر دوران خود شوم
اما دل آوري چو ابوذر نداشتم
عمري نصيب گردن من دار هم نشد
رفتم به پاي دار ولي سر نداشتم
به شب و پنجره بسپار كه بر مي گردم
عشق را زنده نگه دار كه بر مي گردم
بس كن اين سر زنش "رفتي و بد كردي" را
دست از اين خاطره بردار كه بر مي گردم
دو سه روزي هم- اگر چند- تحمل سخت است
تكيه كن بر تن ديوار كه بر مي گردم
بين ما پيشترك هر سخني بود گذشت
عاشقت مي شوم اين بار كه بر مي گردم
گفته بودي دو سحر چشم به راهم بودي
به همان ديده بيدار كه بر مي گردم
پرده ي تيره ي آن پنجره ها را بردار
روي رف آيينه بگذار كه بر مي گردم
پشت در را اگر انداخته اي حرفي نيست
به شب و پنجره بسپار كه مي گردم.
منم همان كه غمت را سرود يادت رفت
كسي كه مثل تو عاشق نبود, يادت رفت
منم, نگاه كن آيا به خاطرم داري
كسي كه عشق به رويت گشود يادت رفت
هر آنچه در پس چشمان خسته ام گم بود
ببين هميشه به نام تو بود يادت رفت
ميان اهل محل رسم من و تو, اين بود
زلال و ساده همانند رود يادت رفت
تو عاشقي شده بودي بزرگ و سر در گم
چو سيب سرخ تمام وجود يادت رفت
ببين چگونه زمان از كنار ما رد شد
خلاصه, سيب, خدا, ها!, چه زود يادت رفت