کنون که گوشه ي زندان به بند زنجيرم

 خدا گواست چو زهرا ز زندگي سيرم

 شبيه مادر مظلومه تا ورود اجل

 دو دست بسته ي خود سوي آسمان گيرم

 شکسته پا و کمان قد ، رسيده جان به لبم

 شکنجه هاي عدو کرده اينچنين پيرم

 ز تار کعب ني و پود تازيانه ي کين

 به باغ ياس ولايت ، بنفشه تصويرم

 عدو بدون جهت ناسزا به من مي گفت

 اگر چه گفته خدا از تبار تطهيرم

 زجانب من خسته به دخترم گوييد

 اسيرِ سلسله ها نِي ، اسير تقديرم

 رضا بيا که نگاهم به چار چوب در است

 بيا که کنج قفس بي شکيب مي ميرم

 به ياد کرب و بلا بي قرار مي گريم

 به ياد حنجر شش ماهه و پَرِ تيرم

 به ياد ساقي بي دست و مشک علقمه ام

 به ياد راس جدا از جفاي شمشيرم

 ...........................................................................................

ندارد كس در اين عالم دل زاري كه من دارم

 ندارد سينه‏ اي آه شرر باري كه من دارم

 نديده هيچ مظلومي چنين ظلمي كه من ديدم

 ندارد چشم گردون چشم خونباري كه من دارم

 ندارد هيچ زنداني نگهباني كه من دارم

 ندارد كس بعالم خصم خونخواري كه من دارم

 شب و روزم بود يكسان ز تاريكي اين زندان

 نديده ديده گردون پرستاري كه من دارم

 ندارد محرم رازي بجز اين كنده و زنجير

 نديده ديده گردون شب تاري كه من دارم

 بگيرم روزه و ذكر خدا هر دم به لب دارم

 نباشد روزه داري را چو افطاري كه من دارم

 از اين ظلمي كه هارون مي ‏كند بر من خدا داند

 كسي باور ندارد چشم خونباري كه من دارم

 .........................................................................................

چشم گردون در عزاي موسى جعفر گريست

 ديده ي خورشيد بر آن ماه خوش منظر گريست

 گر چه او پروانه ي حق بود اما همچو شمع

 در مناجاتش ز هجر دوست پا تاسر گريست

 ژرف زندان بهر او معراج قرب دوست بود

 عاشق صادق ز هجران رخ دلبر گريست

 گه به ياد مادرش زهرا فغان از دل كشيد

 گاه بر مظلومي شير خدا حيدر گريست

 او كه خود مظلوم و در بند ستمگر بود اسير

 بر غريبي شهيد كربلا يك ‏سر گريست

 ديده ي عشاق از داغ امام عاشقان

 در دل صحراي غم يك آسمان اختر گريست

 حضرت معصومه زين ماتم فغان از دل كشيد

 در مدينه از غم مرگ پدر دختر گريست

 در عزاي ناخداي فلك تسليم و رضا

 پور دلبندش رضا در موج غم گوهر گريست

 ..........................................................................................

بارالاها سير شد از زندگاني جانم امشب

 تنگ گرديده دلم از دوري طفلانم امشب

 چهارده سال است بي جرم و گنه زندانيم من

 كن خلاصم ديگر از اين گوشه ي زندانم امشب

 باز كن زنجير از پايم مسيب طي شد عمرم

 گوشه ي زندان من بي كس بتو مهمانم امشب

 رو صبا اندر مدينه خواهرم معصومه را گو

 جان بابا از فراق روي تو گريانم امشب

 من كه مي ‏ميرم رضا جان گر بيايي گر نيايي

 مي ‏كشد هجر توام آخر تو را ميدانم امشب

 اين چه زهري بود هارون بر من دور از وطن داد

 كز شرارش بر سما شد ناله و افغانم امشب

 مي‏ شوم راحت ز رنج و محنت دنياي فاني

 گر روم (تابع) به جنت در بر جانانم امشب

 ....................................................................................

من در اين كنج قفس غوغاي محشر مي ‏كنم

 پيروي از مادرم زهراي اطهر مي‏كنم

 كاخ استبداد را بر فرق هارون دغل

 واژگون با نعره ‏ي اللّه اكبر مي‏كنم

 تا زند سيلي به رويم سندي از راه ستم

 ياد سيلي خوردن زهراي اطهر مي ‏كنم

 گر چه در قيد غل و زنجير مي‏ باشم ولي

 استقامت در بر دشمن چو حيدر مي ‏كنم

 گر ز پا و گردنِ رنجور من خون مي‏ چكد

 ياد ميخ و سينه‏ ي مجروح مادر مي ‏كنم

  ...................................................................

 موسي شدي كه معجزه اي دست وپا كني
راهي براي رد شدن قوم، وا كني

زنجير هاي زير گلويت مزاحم اند
فرصت نمي دهند خودت را دعا كني

در يك بدن بجاي همه درد مي كشي
مي خواستي تمام خودت را فدا كني

وقت اذان مغرب اين تازيانه هاست
وقتش رسيده است كه افطار وا كني

مثل علي عروج نمازت امان نداد
فكري به حال فاصله ي ساق پا كني

عيسي مسيح من به صليبت كشيده‌اند
اينگونه بهتر است خدا را صدا كني

حالا ميان قحطي تابوت هاي شهر
بايد به تخته هاي دري اكتفا كني

التماس دعا